نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

بازدید از نمایشگاه

سلام عشق مامانی؛ روز 5شنبه 93/7/17من و تو و بابایی به همراه عمو محمود و عمه جون و محدثه جون به نمایشگاه تلکام رفتیم،روز خوب و تجربه جالبی بود و خیلی هم خوش گذشت،دلیل این خوشیرو میدونی گلم؟ جوابش برو پایین آخرین عکس در ادامه مطلب ببین عسلم... خوب مگه چیه اینم یه مدل ژس گرفتنه دیگه       به به بب به به...چه مینام مینام خومزه ای عمه جونی برای شما دو تا فسقلی درست کرده بود دست گلش درد نکنه خیلی هم بهتون چسبید،نوشبجونتووووووووووووووون   بیچاره عمه جون دوتایی گیر داده بودین تو بغلش باشین هیچ جورم کوتاه نمی اومدین مامانی ترس نداره کههههههههههه بابایی باهاته موق...
18 مهر 1393

روز کودک و 15 ماهگیت مبارک عزیزم

کودکان ،از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترند. کودک دلبند من روزت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک مامانی شما 15 ماهه شدی یعنی 15 ماهه که در کنار من و بابایی هستی  و با کارها و شیرین زبونیهات مارو دیوونه خودت کردی پس مفهوم زندگی من و بابایی خلاصه میشه در تو ... روز تو هم مبااااااااااااااااااااااااارک عشق خاله قربونت برم که انقدر قشنگ ژس گرفتی دختر عزیزم و محدثه نازم؛ این خنده های قشنگی که طعم عسل میده و قلب آسمان را آب میکنه،ایشالا همیشه در صورت قشنگتون باقی بمونه... دوستون دارم با تمام وجودم   ...
17 مهر 1393

عرفه 93

سلام دختر دوست داشتنی مامانی؛ امسال دومین سالی بود که با حضور دوست داشتنی تو در کتارم دعای عرفه را زمزمه کردم،زمزمه ی عاشقانه ای با خدای مهربون.زمزمه ای که خط به خطش برایم رنگی دگر داشت یا بهتره بگم اصلا انگار وجود تو باعث درک بیشتر من شده. عزیز دلم به نطر من عرفه امسال ما آخر عرفه بود،چون مادر و دختری بود،من همراه با تلویزیون دعارو گوش میکردم و شما هم چون خیلی عاشق عکس و فیلمی، با گذاشتن فیلمهای خودت سرت گرم کردم .دختر باهوش من این صحنه هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره وسط دعا وقتی که من دستام بالا اوردم و دعا میکردم شما هم دستای کوچولوت بالا می اوردی و دعا میکردی. قبول باشه عزیزم   مامانی اگه بدونی چقدر واست دعا ...
17 مهر 1393

راه رفتنت مبارک عزیزم

نیکا جونی قشنگم به سلامتی چند روزیه دیگه قدم های کوچولوت انقدر قشنگ به زمین برخورد میکنه که تبدیل شده به راه رفتن زیبای شما،البته مامانی شما از 11 ماهگی می تونستی با کمک تکیه گاه روی پاهای خودت وایسی و کم کم روز به روز با کمک من و بابایی و بقیه پیشرفت کردی و دیگه خودت کم کم دستات روی زمین میزاشتی و بلند میشدی و باز کم کم دستت به دیوار یا هر تکیه گاهی می گرفتی و قدم میزدی و هی زمین می خوردی ولی خودت خداروشکر دختر زرنگی هستی و سریع بلند میشی وبالاخره تو 14 ماهگی شما تونستی راه بری.من و بابایی خیلی ذوق می کنیم راه رفتنت میبینیم و با شوق فراوون رفتیم برات از شاه عبدالعظیم کفش سوتی خریدیم و شما هی به کفشات نگاه می کردی و ذوق می کردی وبعد رفتیم تو...
8 مهر 1393

از یک ماهگی و رسیدن به شیرین کاریها و شیطونیهات تا یک سالگی

فرشته کوچولوی مهربونم؛ با خودم فکر کردم که عکسای نازت که توش کارهای قشنگت همراه با رشد ماهیانته برات بزارم و من این رشد ماهیانه یا بهتر بگم روزانه یا شاید ساعت به ساعت یا شاید بهتر بگم ثانیه به ثانیه یا اصلا دوست دارم بگم لحظه به لحظه ،که هر لحظه بزرگ شدنت و در کنار تو بودن را مدیون لطف بی نهایت خدای بزرگ هستم و خدارو شاکرم به خاطر وجود دوست داشتنی تو... قربون چشای نازت که انقدر قشنگ نگاه میکنی دختر 1 ماهه من دختر 2ماهه من   بهترینم،زیباترینم ،روز به روز که از لحظه های شیرین با تو بودن می گذره بیشتر و بیشتر عاشق شیطنتای شیرین بچگانتم...   دوستت دارم...     جات نرم مامانی تو...
8 مهر 1393

اولین زیارتت به قم وجمکران

عزیز دل مامان؛ روز جمعه 93/6/28من و تو بابایی به همراه باباحاجی و مامان جون و عمو محمود و عمه جونی و محدثه ی نازنین راهی قم و جمکران شدیم.نیکا جونی این اولین سفر شما به قم و جمکران بود خدارو شکر که قسمتمون شد به این سفر معنوی بریم آخه من خیلی وقت بود که دلم هوای قم و جمکران کرده بود مخصوصا با تو گل دختر این سفریک روزه هم مثل بقیه سفرهایی که تا به حال با هم رفتیم به خصوص با این همسفرای خوبمون خیلی خیلی خوش گذشت... السلام علیک یا ابا صالح المهدی بقیه عکسای نازت همراه با شرح سفر ادامه مطلب... ساعت 10 صبح حرکت کردیک وقتی داشتیم میرفتیم خیلی خوش اخلاق و سرحال بودی و به من گیر دادی که جورابم در بیارم شما پات کنی هی ...
4 مهر 1393

14 ماهگیت کنار دریا

نیکا جونی خوش سفر سلام؛ دختر عزیزم از وقتی که خدای مهربون وجود نازنینت  رو به وجود و زندگی من و بابایی پیوند زده شما به همراه من و بابایی با این سفر سومین باری که به سمت شمال رفتیم اما این بار به بابلسر سفر کردیم تو این سفر تنها نبودیم و عمه جونی و عمو محمود و محدثه جونی و خانوده عمو محمد همسفرای خوبمون بودند و عمو محمود زحمت رزرو ویلا رو از چند ماه قبل کشیده بود.کارها و شیرین زبونی های شما و محدثه جون و ایلیا جون به خوشی این سفرمون اضافه کرده بود. قند عسلم شما درست روز ولادت امام رضا 14 ماهه شدی به به چه کیفی داره روی دستای پر مهر بابایی هم کنار دریا و هم تو آسمونا باشی دختر نازم اگه می خوای بدونی کجاها رفتیم و ...
20 شهريور 1393

روزت مبارک دختر عزیزم

سلام دخمل عسلی مامانی ؛ مطلبم رو اول با یه معذرت خواهی جانانه شروع میکنم میدونم خیلی دیر شده اما دلم طاقت نیورد روزت رو با حرف دل بهت تبریک نگم  آخه مامانی از نظر من هر روز روز توست ایشالا که پذیرا باشی گلم،دختر عزیزم روزهای باتو بودن خیلی زیباست وزیبا میگذره وبهترین هدیه ای که من و بابایی میتونیم تفدیم قلب مهربونت کنیم سجده شکر در برابر خدای مهربونه که فرشته نازنینی به ما بخشیده دختر عزیزم من وبابایی عاشقتیم وخیلی خیلی دوست داریم وشب و روز برای سلامتی و عاقبت به خیری و موفقیتت تو آینده دعا می کنیم واز خدا می خوایم که شاهد همه موفقیتات باشیم انشاالله. دختر عزیز تر از جانم این نصیحت مامانی همیشه آویزه گوشت باشه دوست دارم تو قدم...
8 شهريور 1393

پرنسس ما 1 ساله شد

سلام فرشته کوچولوی مامانو و بابادو؛ عروسک کوچولولوی مامان بالاخره اون روزی که من و بابایی منتظرش بودیم رسید روزی که بودنش آرزوی هر پدر و مادریه.من همیشه با خودم روز تولدت رو تو افکارم نقاشی می کردم تا یه تصویر زیبا ازش بسازم ،البته ؛تو سر منشا همه زیبا یی هایی ،با وجود تو هر زشتی زیبا میشه .ولی خوب  مادرم دیگه!!!خلاصه مامان تصدقت بشه انقدر تصویر نقاشی کردم که جشن تولدت از نقاشیهام خیلی خیلی زیباتر شد و این زیبایی هارو اول مدیون عشقم (پدرت) هستم که واقعا برای راحتی من و برگزاری یک مجلس خوب همه تلاشش کرد و بعد همه مهمونای عزیز که قدم رو چشم ما گذاشتند ومجلسمون رو با حضور گرمشون باشکوه تر کردند. عسلم جشن تولدت با تم زنبور ...
19 مرداد 1393